روح بالید چو از قید بدن بگذشتم
جان بیاسود چو زآسایش تن بگذشتم
جگر آن روز مرادر بن دندان مزه داد
که سر چاشنی کام و دهن بگذشتم
گشت از کفر سوی قبله اسلامم روی
کعبه را مژده کز این دیر کهن بگذشتم
میل خاطر چو بسیر چمنم راه نمود
سیر دل کردم و از سیر چمن بگذشتم
چاک پیراهن صبرم که زبیتابی شوق
بیکی جذبه زدامان کفن بگذشتم
قطع شدوادی هجران تو آسان گوئی
همه رە بر گل و نسرین و سمن بگذشتم
نگذرد بر گذر حادثه چوگان از گوی
آنچنان کز سر سودا زده من بگذشتم
شهد معنی بلبم باد گوارا «طالب»
کەز هر ذوق بجز ذوق سخن بگذشتم
دقت باریک بینانم نیامد در نظر
دیده پنداری بر آن موی میان مالیدهام
بوی گل میآید از اشک جگر پیمان من
غالبا چشمی بدست باغبان مالیدهام
تا بهر افسون ره خلقی زنم ابلیسوار
روغن تلبیس بر پیر و جوان مالیدهام
برحجر چون حاجیان از شوق رخ مالیده من
دیده بر هر نقطهٔ خالت چنان مالیدهام
لب ز آب شکوه تر ننمودهام در کام تیغ
خوردهام خون وفا، کی بر دهان مالیدهام
آن دبیر کاملم «طالب» که از انشای نظم
تیر گردون را بشمشیر زبان مالیدهام