کو جنونی که گریبان خرد چاک زنم
شرم یکسو نهم و خنده بر افلاک زنم
چون مرا بیخردی نور بصیرت بفزود
جای آنست که بر چشم خرد خاک زنم
من و بیزاری میخاصه در ایام بهار
شرم بادم که دگر لاف بر ادراک زنم
میبود شعله و تن خرمن خاشاک مرا
حیف از این شعله که در خرمن خاشاک زنم
جلوهگاه نظر پاک بود خلوت حسن
فرصتم باد که لاف از نظر پاک زنم
برقی آوردهام از نشاء صبها «طالب»
فرصتم باد که در خرمن تریاک زنم