منشین گوهوس بپهلویم
همنشین عشق بس به پهلویم
هم ز پهلو برآورم دل خویش
گر بود دسترس به پهلویم
میخلد موی بستر سنجاب
از نحیفی چو خس به پهلویم
درد پهلوی همنشینانم
منشانید کس به پهلویم
طوطی زاغ لهجهام منهید
بلبلان را قفس به پهلویم
خیزد از جایگه بفر همای
گر نشیند مگس به پهلویم
دم زدن را چه مجمر از همه سو
هست راه نفس به پهلویم
بسکه محو خموشیم «طالب»
لال گردد جرس بپهلویم