طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۳۶

آتشم افسرده کو دستی که دامانی زنم

پای سعیم خفته کو رخشی که جولانی زنم

دستم از دل برنمی‌خیزد چو پا از گل دریغ

بخت آنم کو که چاکی بر گریبانی زنم

ارهسان بر شغل ناهمواریم بگذشت عمر

خویش را یکچند می‌خواهم که سوهانی زنم

کوی همت را بچرخ آورده‌ام در عرصه لیک

نیست میدانی بدان وسعت که جولانی زنم

بگذرند از ترشروئی گرچه سفاکان دهر

فی‌المثل بر سرکه ابروشان نانی زنم

بخت شورم خمیر بی‌نمک دارد از آن

هرزمان انگشت حیرت بر نمکدانی زنم

شوق را «طالب» یکی پروانهٔ بی‌طاقتم

فرصتم باد که بر شمع شبستانی زنم