طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۲۹

از درد بر آیینهٔ دل گرد ندارم

دارم گله از چشم خود از درد ندارم

در هیچ قدح باده بخون گرمی من نیست

هنگامهٔ آتش نفسان سرد ندارم

با یکشبه قوتم زخدا روی طلب نیست

رخ پیش کریمان بطمع زرد ندارم

روحم چو ملایک خبر از خواب و خورم نیست

چون جسم غم خواب و غم خورد ندارم

شادم بغم غربت و یادم ز وطن نیست

آری کمی از باد جهان گرد ندارم

در فکر غم و ذکر غم طاعتم اینست

یکدم دل از اندیشهٔ غم فرد ندارم

باجمله جهان یارم و باخویشتن اغیار

جز خود بحریفی سر ناورد ندارم

کار دو جهان همت یکمرد کند راست

افسوس که در معرکه یکمرد ندارم

«طالب» زسفر می‌رسم و بهر عزیزان

به زین غزل تازه ره آورد ندارم