طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۲۸

ای دل دم صبحست قدح صاف و هواهم

فیض می و فیض سحر آمیخته با هم

ای طاعتیان از در انصاف در آئیم

ما کشته بیک جام صبوحیم شما هم

کس نیست که در پرده بحسنش نظری نیست

بر صورت خوش خلق کند میل و خدا هم

هم شوق برداز ره دل نامه سوی دوست

کین ره بکبوتر نشود قطع و صبا هم

در عالم دیگر خبر از مهر و وفا پرس

کین جاثر ازمهر نماندست و وفا هم

بوئی ز محبت بجهان نیست تو گوئی

برداشت قضا خاصیت از مهر گیاهم

«طالب» ز بدو نیک زبان بند که امروز

نفرین در تأثیر فرو بسته دعا هم