فقر است کام من طلب جاه چون کنم
از کام خویش چون گذرم آه چون کنم
کاهست بی نیازی و جاه سیه بناز
من مرد کاهم آرزوی جاه چون کنم
از روبهی چو باسگ نفسم بیک مرس
در حلقهٔ ملک صفتان راه چون کنم
من از راغلام نیم خواجهٔ خودم
پس عجز پیش این فلک داه چون کنم
«طالب» چو قادرم که چه شیران کنم سلوک
بر نطع خاک بازی روباه چون کنم