طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰۵

آنچه با من کرده دل، من نیز گر با دل کنم

کام صد دشمن ز ناکامی دل حاصل کنم

جسم قربان ساختن در کعبهٔ جان رسم نیست

هم مگر جان در طواف کوی او بسمل کنم

سالها آه منش مجروح دارد راه گوش

هر کرا یک روزه در همسایگی منزل کنم

اشک ریزم تا گیاه مهر او خیزد ز خاک

با هزار امید هر گه دانه‌ئی در گل کنم

قاتل از قتلم نماید عار و من خواهم ز شوق

طوق سازم خون خود در گردن قاتل کنم

سالها می‌خوردم و کیفیتی حاصل نشد

خون خورم چندی مگر کیفیتی حاصل کنم

صید چشمان تو گشتم چند این جادوگران

در فریبم سحرها سازند و من باطل کنم

«طالب» اندر شوق دلگیرم چو مرغ از شاخسار

سوی او پرواز هر گه خویش را غافل کنم