از خود بذوق آن لب چون نوش میروم
میبینم آن تبسم و از هوش میروم
تا روز حشر میدمدم بوی گل زجیب
با یاد اوشبی که در آغوش میروم
آن بادهام که یاد لبت در سبوی خویش
میآورم بخاطر و زجوش میروم
چون میرسد بمن سخنی از لبت زشوق
سر پا برهنه تا بدر گوش میروم
میآیم از ادب همه ره سوی تو بچشم
و زمستی نگاه تو از هوش میروم
رفتم شکفته دوش بخلوت ز بزم دوست
وامشب بصد شکفتگی دوش میروم
«طالب» ز صحبتم نبرد بهره هیچ گوش
آن نکتهام که بر لب خاموش میروم