موشکافم لیک در فکر میانش عاجزم
نکته را نم لیک در سر دهانش عاجزم
مینمایم ضرب دستی دهر جور اندیش را
تا نپندارد که پرزبن آسمانش عاجزم
راحت گیتی نهان در ضمن سختیهای اوست
مغز میخواهم ولی در استخوانش عاجزم
چشم او بادل نمیدانم چه میگوید براز
ترک من مستی است از فهم زبانش عاجزم
تیر عشقش را ز جان خواهم نشان بندم ولی
دل نشان میخواهد و من از نشانش عاجزم
امتحانی داری ای «طالب» کمان عشق دوست
بازویم سست است زآن در امتحانش عاجزم