زین خوشهها که سرزده از کشت طاعتم
برق جلال خنده زند بر زراعتم
چون مار سهم خورده بهنگام زینهار
آید برون ز عذر زبان شفاعتم
من جز ره تو سر نکنم ور کنم بسهو
در همرهی قدم ننماید اطاعتم
نسبت کند بطایفهئی هرکسی درست
در حیرتم که من ز کدامین جماعتم
دارم ز خویش عزم سفر شاید آورم
سرمایهئی بدست که بس بی بضاعتم
برقلب گریه میزنم آری دلم پر است
وین پر دلی دلیل بود برشجاعتم
گر صلح کردهام به نسیمی ز باغ حسن
ایکل عجب مدار که شخص قناعتم
من بی شعور و میبرد از راه دل بباغ
بوی بهار حسن تو ساعت بساعتم
«طالب» شکستهرنگ بماندی رخم اگر
بودی بیکدو قطرهٔ می استطاعتم