طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸۴

بهارم تازه شد ز آن گل جنون تازه می‌خواهم

بجوش از داغهای کهنه خون تازه می‌خواهم

ازین صبر و سکون یکجو نگردد اضطرابم کم

پی آرام دل صبر و سکون تازه می‌خواهم

خروش بی‌خراش سینه در گوشم مکرر شد

کنون از دل نوای ارغنون تازه می‌خواهم

نبردم پی بمقصد هرقدر عقلم دلیل آمد

کنون جویای عشقم رهنمون تازه می‌خواهم

برافسونی که چشمش خواند بر دل جمله باطل شد

زمژگانش کنون سحر و فسون تازه می‌خواهم

دگر بار ای فلک در بوتهٔ محنت گدازم ده

کهن گشت امتحانم آزمون تازه می‌خواهم

ز شغل بیستون در عشق او پرداختم اکنون

ز بیکاری ملولم بیستون تازه می‌خواهم

نظر در نو خطی دارم خدایا شورشم نوکن

بهار تازه می‌بینم جنون تازه می‌خواهم

همایون مطلعی خواندی و شد بر من شکون «طالب»

مکرر خوان کزین مطلع شکون تازه می‌خواهم