گمان مبر که بسیر چمن سری دارم
که من ز هجر قفس دیدهٔ تری دارم
بصحن باغ مرا حسن یار در نظر است
اگرچه محو گلم رو بدیگری دارم
بمرغ نامه برم دیگر احتیاجی نیست
که در هوای تو چون دل کبوتری دارم
جزاینکه بال و پر آوردهام ز ناوک دوست
جریده باد بمرگم اگر پری دارم
چو چشمهئی که فرو بندد و نمی بدهد
اگر چه خشک شدم دیدهٔ تری دارم
ز آه من شرری بر فلک نمانده ولیک
گمان برند که من نیز اختری دارم
بروی خواهش من دست رد منه ساقی
که نذر لعل تو لبریز ساغری دارم
بحسن هرزه فریبم مده برو «طالب»
که من بمد نظر ماه منظری دارم