بصد دل عاشقم با آنکه یکدل نیست در دستم
هزارم خرمن و یکدانه حاصل نیست در دستم
دیت ننگست خون عاشقان را خوشدلم کاینک
قیامت قایم و دامان قاتل نیست در دستم
دلی محمل نشین در دست دارم گر ز محرومی
زمام ناقه و دامان محمل نیست در دستم
بمهر اندودهام با بیدلی صد خانهٔ دل را
چه شد زین خاکدان گر قبضهٔ گل نیست در دستم
بحال خویش رحم آید مرا کز نارسا بختی
ز دریا ماندهام محروم و ساحل نیست در دستم
بکف آه و فغانی چند دارم یادگار از دل
بجز مشت پری زین مرغ بسمل نیست در دستم
بقطع ره بگمراهی دل فرسودهام «طالب»
به تنگ آمد دریغا قرب منزل نیست در دستم