اگر اجازه دهی خون خود چو آب خورم
وگر اشاره کنی زهر چون شراب خورم
زبخت تیره فروغم بدل نبخشد اگر
تمام عمر می از جام آفتاب خورم
تو چون سوار شوی پر بر آورم از شوق
که ذر عنان روم و گرد آن رکاب خورم
چو قحط دیده که ناگه به نعمتی برسد
غمی اگر ز تو یابم بصد شتاب خورم
شب فراق تو هر دم بگریه کاسهٔ چشم
تهی کنم که بدان کاسه خون خواب خورم
میفراق توام چون گزد بجای گزک
همین ز پهلوی چرب جگر کباب خورم
گمان سبر که چو «طالب» شود دهانم چرب
اگر چو مزرع دل صدده خراب خورم