بالبت هر تلخ را در کام شیرین کردهام
خوردهام گرد بهای زهر و تحسین کردهام
چون سرم آرام بر خشت لحد گیرد بگور
منکه خشتی در تمام عمر بالین کردهام
تا ز دل بیسرو خود افشاندهام خون تذرو
پای طاوسان گلشن را نگارین کردهام
چون زهنگام دعا آسودگی خواهم ز دوست
منکه دایم بر دل آسوده نفرین کردهام
همنشینم بود آهی در غمش آن آه را
گاه شمع تربت و گه شمع بالین کردهام
چون روم راه شکیبائی بپای اضطراب
منکه نی در ناخن آرام و تمکین کردهام