طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲۷

سحر با یاد او پهلو تهی از خواب می‌کردم

صراحی در بغل سیر گل مهتاب می‌کردم

چو اخگر داشتم خوش تکیه‌ئی بر تخت خاکستر

باستغنا نظر بر بستر سنجاب می‌کردم

نبود از چار موج اضطرابم کوه را لنگر

بهر بیتابی‌ای خون در دل سیماب می‌کردم

ندانم کز کدام افسانه بختم خفته بر بستر

که با آن فتنهٔ چشم ترا در خواب می‌کردم

بآه و اشک بود امشب سروکارم چو بی‌تابان

گهی آرام در آتش گهی در آب می‌کردم

نبود از ارغنون زهره تاری در میان «طالب»

که من از هر سر مو کار صد مضراب می‌کردم