وصل او تیغ بکف دارد و مهجوری هم
تاب نزدیکی او نیست مرا دوری هم
او بهر نشئه چراغ دل و شمع نظریست
بندهٔ مستی او گردم و مستوری هم
شور شیرین سخنان توگلو سوز دلند
ذوق شیرینیشان میکشدم شوری هم
ای گل امشب نه دو ساغر زدهئی بادهٔ ناز
لبت از می شکری گشته و انگوری هم
نشئهٔ شب بخمار سحر آمیختهای
مستی از چشم تو میبارد و مخموری هم
پر تنگ حوصله در عشق نیم چون «طالب»
طاقت تاب جگر دارم و ناسوری هم