طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰۹

ما در کنار سبزه و سنبل نشسته‌ایم

شبنم نه‌ایم و بر ورق گل نشسته‌ایم

برخیز گو بعربده صد فوج غم که ما

آمادهٔ هزار تنزل نشسته‌ایم

زاغ از کجا و نغمه کجا شرم ما بدار

بس نیست اینکه پهلوی بلبل نشسته‌ایم

هر موی ما بدست غمی در شکنجه است

آشفته تر ز بوتهٔ سنبل نشسته‌ایم

در سایهٔ وسیله گریزند خلق و ما

آسوده در پناه توکل نشسته‌ایم

آواز سیل میشنویم و ز ابلهی

با پای در حنا بتهٔ پل نشسته‌ایم

ای لطف یار گوشهٔ چشمی که عمرها

لرزان بزیر تیغ تغافل نشسته‌ایم

مشکین غبار دامن چینیم کز شرف

گاهی بزلف و گاه به کاکل نشسته‌ایم

گو عشق دست زلزله از آستین برآر

ما نیز مستعد تزلزل نشسته‌ایم

افتاده‌ایم از نمک اضطراب خویش

تا در جوار صبر و تحمل نشسته‌ایم

«طالب» گمان مبر که بسنبل ستان هند

فارغ ز یاد گلشن آمل نشسته‌ایم