ما در کنار سبزه و سنبل نشستهایم
شبنم نهایم و بر ورق گل نشستهایم
برخیز گو بعربده صد فوج غم که ما
آمادهٔ هزار تنزل نشستهایم
زاغ از کجا و نغمه کجا شرم ما بدار
بس نیست اینکه پهلوی بلبل نشستهایم
هر موی ما بدست غمی در شکنجه است
آشفته تر ز بوتهٔ سنبل نشستهایم
در سایهٔ وسیله گریزند خلق و ما
آسوده در پناه توکل نشستهایم
آواز سیل میشنویم و ز ابلهی
با پای در حنا بتهٔ پل نشستهایم
ای لطف یار گوشهٔ چشمی که عمرها
لرزان بزیر تیغ تغافل نشستهایم
مشکین غبار دامن چینیم کز شرف
گاهی بزلف و گاه به کاکل نشستهایم
گو عشق دست زلزله از آستین برآر
ما نیز مستعد تزلزل نشستهایم
افتادهایم از نمک اضطراب خویش
تا در جوار صبر و تحمل نشستهایم
«طالب» گمان مبر که بسنبل ستان هند
فارغ ز یاد گلشن آمل نشستهایم