طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰۸

چو باخیال تو شبها وداع خواب کنم

هم از فروغ نظر سیر ماهتاب کنم

کجاست در همه آفاق بخت بیداری

که سر بدامن او تابحشر خواب کنم

کتاب حسن تو غایب شود همان ز نظر

دو پلک دیده اگر جلد آن کتاب کنم

چو افعئی که کند دیده بر زمرد باز

خط تو بینم و بنیاد پیچ و تاب کنم

بیاد پائی شاگرد عمر خویشتنم

روا بود که چو استاد خود شتاب کنم

چو در چمن مزه خواهی پی شراب صبوح

به نسبت دل خود غنچه را کباب کنم

فرو روم چو نفس در هزار سینهٔ اشک

که نیم دل پی درد تو انتخاب کنم

زسعی بیهوده شرمی دلا بس است لجاج

تو چند بتکده سازی ومن خراب کنم

ادب نداد اجازت که در سراب امید

بمرگ تشنه لبی دیدهٔ پر آب کنم

بکنج میکده آن پیر نیک تدبیرم

که با هزار عصا تکیه بر شراب کنم

سئوال نیک و بد از من چه میکنی «طالب»

زبان کجاست که اندیشهٔ جواب کنم