طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰۶

دل بیتاب را چون کسوت صبر و سکون پوشم

عروس شعله را پیراهن سیما بگون پوشم

ملاقات تنی پیراهنم را داده جان امشب

سزد کین پیرهن را تا قیامت واژگون پوشم

چه ذوق از شربت کوثر چه سود از خلهٔ جنت

چو قسمت شد که خون دل خورم داغ جنون پوشم

بیاد آن حریری تن گل افشان چون کنم مژگان

زمین را چون شهیدان کسوت آلای خون پوشم

بهر کسوت که هستم در لباس محنتم «طالب»

چو طفل غنچه آتش از درون خارا برون پوشم