طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰۴

ز تکرار فغان دل را درون سینه خون کردم

پس آن خون را بحکم گریه از مژگان برون کردم

دلم بگرفت از بازیچهٔ فرهاد با خارا

خراش ناله‌ئی در کار کوه بیستون کردم

پس از مرگ آن قدر خونابه بیرون دادم از مژگان

که همچون خشت خم خشت لحد را لاله‌گون کردم

چو خود دو سبزه‌ها کز مزرعش بیرون کند دهقان

گیاه عیش را از کشت زار غم برون کردم

سر سودا نشینم پایمال عقل بود آخر

باقبال جنون آن خصم غالب را زبون کردم

تمام عمر در مشق جدائی صرف شد اکنون

ندارم بیش ازین سودا جنون کردم جنون کردم

گذارم چون بکوی او فتاد از راه دل «طالب»

نشستم مشت خاکی برسر از بهر شگون کردم