طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹۶

ای غم از خوان تو نعمت‌های الوان خورده‌ام

وانگه از هر جنس اندک نی فراوان خورده‌ام

آتش صبرم که از خشک و تر اندوه دهر

هرچه در کامم قضا بنهاده آسان خورده‌ام

رنگ خون دارد لب تلخم نمیدانم که باز

لقمهٔ خوان خسیسان خورده پایان خورده‌ام

هر دو لب خائیده چون ثقل کباب افکنده‌ام

گر بسها از خوان دو نان یک لب نان خورده‌ام

زرد ناکرده ورق گر برگ ریزم دور نیست

گرم سیری گلبنم باد زمستان خورده‌ام

طبع چون مایل بشیرینی است زین نسبت مرا

لب بهم چسبیده گوئی شیرهٔ جان خورده‌ام

آنقدر زخمی که از دوران خوردم صد سنگسار

من بدین یکتن که می‌بینی دو چندان خورده‌ام

غم غذائی هست کش خوردن نشاید بی‌دهان

بارها لب بسته زین نعمت فراوان خورده‌ام