طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸۲

خواهم از روی و لبت و بر گل و می ناز کنم

سحر چشم تو شوم خنده براعجاز کنم

پربر آورده‌ام از ناوک شوقت چو هما

وقت آنست کزین کنگره پرواز کنم

تار قانون وفا گشته کهن می‌خواهم

خویش را تافته ابریشم این ساز کنم

دیده سازند خلایق بتماشای تو باز

من حیرت زده از شوق دهن باز کنم

دل مجروح خوش آینده بود می‌خواهم

که خراشی شده جا در دل آواز کنم

شیون سیل ندارد اثری ای محرم

باش تا ناله بآهنگ دگر ساز کنم

«طالب» آن کبک ضعیفم که هم از سینهٔ خشک

بتراشم نی و در ناخن شهباز کنم