دلی از قید این ویرانسرا وارسته میخواهم
پی آزادی آن در باز و این دربسته میخواهم
بسی آزرده دل زین نیش گفتاران اغراقم
یکی مرهم طبیعت همدمی آهسته میخواهم
سپهرم بیضهٔ رنگین دل بشکست و میگریم
که طفلم بهر بازی بیضهٔ نشکسته میخواهم
بهشت از باغ لطفش برگ سبزی و من از همت
به برگ سبز راضی نیستم گلدسته میخواهم
گهی با این دل وارسته دارم گوشهٔ چشمی
ولی آن ابروی پیوسته را پیوسته میخواهم
دماغ انتخابم نیست در بازار نیک و بد
عسل با موم میجویم رطب با هسته میخواهم
نمیدانم نشست و خاست الحق تا بیاموزم
زمین برخاسته از جا فلک بنشسته میخواهم
چنان بر ناتوانی عاشقم بر نسبت چشمی
که گر ممکن بود شخص شفا را خسته میخواهم
بهر موزون طبیعت سر نمیآرم فرو «طالب»
بسی مشکل پسندم شاعر برجسته میخواهم