من که در خون دست و پای صید بسمل میزنم
با لب جان بوسه بر شمشیر قاتل میزنم
چون بسعیم دامن لیلی نمیآید بچنگ
دست دل ناچار بر دامان محمل میزنم
خاک گردد سنگ باور کن که عمرش پیش ازین
برسرم بد خاک این سنگی که بر دل میزنم
گر زند چرخم لگد برسر نمیگردم زبون
بوسهئی بر پاش منهم در مقابل میزنم
تا نکردم مانده خود را لنگ میسازم ز جهل
تیشهئی بر پا چو مزدوران کاهل میزنم
لنگرم بشکسته زانم در وجود آرام نیست
کشتی دیوانهام خود را بساحل میزنم
چون مکس کاندر فراق شهد نالد زار زار
مشق شیون دور از آن شیرین شمایل میزنم
تا نماند خاطر یاران مشفق چاک را
برگریبان مینمایم لیک بر دل میزنم
راستان را صرفهٔ تدبیر گاهی درکجی است
زان بدست راست شمشیر حمایل میزنم
گرچه خاموشم زمن غافل مشو «طالب» که من
شست ناگه میکشایم تیر غافل میزنم