بسنگ حادثه تا چند بشکنی دل و دستم
طلسم نیستم ای عشق درگذر. ز شکستم
اگرچه نالهام از من متاب گوش نزاکت
که همچو قامت دلدار نی بلند و نه پستم
کمند چون نکنمحلقه منکه زلفشکارم
قدح چرا نهم از دست منکه باده پرستم
ز کوة بوسه از آن آستانه تا بگرفتم
بسان سایل مبرم لب از سئوال نبستم
بخلق دیدهٔ گریان نمودم و ننمودم
بحال خویش ز غیرت گرستم و نگرستم
به نیستی شدم آسوده از شکنجهٔ هستی
هلاک تا نگزیدم ازین شکنجه نرستم
نسب درست بزلف تو میکنم ز ره دل
از آن چو زلف تو سر تاقدم هلاکشکستم
بسینه میخلدم باز نوک ناوک دردی
خدنگک آه مگر واژگونه جسته ز شستم
سکونم از حرکت کم نبود در ره مقصد
چو شعله خاستم و باز همچو شعله نشستم
دلیل ذوق گرفتاریم بعشق همین بس
که تا گمان پری داشتم ز دام نجستم
نظام نیست در اوضاع من بمشرب «طالب»
گهی بمیکده هشیار و گه بصومعه مستم