طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۴

بآب لطف بشو رنگ شب زروی سیاهم

بپوش پردهٔ عفوی که بس برهنه‌گناهم

تنم گداخته ز آنسان که یوسف ار شوم اخوان

ز چشم خانهٔ موری در افکنند بچاهم

بجذبه‌ای نزنم کام در طریق تجرد

که سنگ جاه تواند سفیدگشت براهم

ز دیدنم همه شیران پیل حملهٔ میدان

کنند واهمه گوئی ز دور گرد سپاهم

ز فرق تا قدم از بسکه آشیانهٔ دردم

فغان برآید گر بشکنند طرف کلاهم

بباغ دهر بجرم وفا امان ندهند

مکان کنند رک و ریشه‌ام که مهر گیاهم

ز بسکه گرم نظر در نظارهٔ ملکوتم

کمند شعله در آید بچشم تو زنگاهم

زاضطراب ندارم گریز چون دل «طالب»

سپند آتش عشقم فغان و ناله گواهم