بآب لطف بشو رنگ شب زروی سیاهم
بپوش پردهٔ عفوی که بس برهنهگناهم
تنم گداخته ز آنسان که یوسف ار شوم اخوان
ز چشم خانهٔ موری در افکنند بچاهم
بجذبهای نزنم کام در طریق تجرد
که سنگ جاه تواند سفیدگشت براهم
ز دیدنم همه شیران پیل حملهٔ میدان
کنند واهمه گوئی ز دور گرد سپاهم
ز فرق تا قدم از بسکه آشیانهٔ دردم
فغان برآید گر بشکنند طرف کلاهم
بباغ دهر بجرم وفا امان ندهند
مکان کنند رک و ریشهام که مهر گیاهم
ز بسکه گرم نظر در نظارهٔ ملکوتم
کمند شعله در آید بچشم تو زنگاهم
زاضطراب ندارم گریز چون دل «طالب»
سپند آتش عشقم فغان و ناله گواهم