طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۰

طفل عشقم بگریه خو دارم

هر که گرید حسد بدو دارم

العطش میزنم ز تشنه لبی

گرچه سرچشمهٔ سبو دارم

آرزو عیب نیست وز لب یار

عیبم اینست کآرزو دارم

دل تنگم تهی نگشته هنوز

گریهٔ چند در گلو دارم

کار دستم ز دست رفته کنون

آستین در دعای او دارم

نیست آئینه‌ام تهی ز غبار

کف دستم ولیک مو دارم

ایکه بوئی وفاق را ز نفاق

میشناسی ببین چه بو دارم

گرچه ابرم ولی به سنت برق

یک دهن خنده آرزو دارم

بسر عشق میخورم سوگند

واینک ازخون دل وضو دارم

شمهٔ عزتم بجاست هنوز

قطرهٔ چند آرزو دارم

پیش پای خدایگان سخن

بتواضع سری فرو دارم

شاعر بی حیا نیم «طالب»

بلب شرم گفتگو دارم