طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴۷

خوش آنکه دیده ز دیدار ما سوا بندم

دلیکه کندهام از خلق در خدا بندم

زبسکه دیده‌ام از همدمان رسوم نفاق

بدان رسیده که در بر رخ هوا بندم

ز طالع من ماتم نصیب نیست عجب

که رنگ نیل دهد گر بکف حنا بندم

مرا ز نکهت جیب تو دست رفته زکار

بدست غیر مگر بند آن قبا بندم

بجرم باده ز طغیان زهد نزدیکست

که تاک را بچمن دست برقفا بندم

زبسکه پردهٔ گوشم ز ناله گشته فکار

بپای ناقه جرسهای بی صدا بندم

ز بیم آنکه مبادا دلی شود مجروح

بکوی او روم و برگ گل بپا بندم

تن چو کاه مرا تاکشد بکوی تو باز

بحلقهٔ در آن کعبه کهربا بندم

بدست من چوفتد پرده‌ئی زعالم غیب

لطیف و نازک وموزون وخوش ادا بندم

هزار شاخچه بر خویش بسته‌ئی «طالب»

اگر به غیر در افتم ببین چها بندم