طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳۶

ما با گل بهار چو بلبل نشسته‌ایم

زآنرو شگفته‌ایم که با گل نشسته‌ایم

باد سحر گهیم بآشفتگی مثل

گاهی بزلف و گاه بکاکل نشسته‌ایم

برقلب بحر اهل توکل زدند و ما

از بی توکلی بسر پل نشسته‌ایم

تاچند انتظار شهادت کنون بس است

عمری بزیر تیغ تغافل نشسته‌ایم

شستند خلق ز آب ترقی جبین ما

تا سینه در غبار تنزل نشسته‌ایم

یکسو نهاده بر سر همت کلاد فقر

چون‌خسروان بتخت توکل نشسته‌ایم

خاکستریست برتن ما جامه زآنکه ما

در ماتم بهار چو بلبل نشسته‌ایم

برخار فرش ما مفکن زانکه شبنمیم

یعنی همیشه برگل و سنبل نشسته‌ایم

«طالب» ز سبز گلشن (اجمیر) چون نسیم

بگذر خیال کن که به (آمل) نشسته‌ایم