طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲۸

بیا که بی‌تو ز طوفان غم هلاک شدم

فشاندم از مژه آب آن قدر که خاک شدم

لباس مستی من داغهای عصیان داشت

بآب تیغ تو شستم وجود و پاک شدم

دعای بی‌اثرم قبلهٔ اجابت گشت

ز بس بمشهد دلهای دردناک شدم

اجل مبند برویم در فسانه که من

زشوق یک مژه خواب عدم هلاک شدم

شکاف سینهٔ خویشم که اهل دل صدبار

بسوزن مژه‌ام دوختند و چاک شدم

نه میوه‌ئی نه گلی چیدم ایدریغ که من

ز باغ دهر تهی دست تر زناک شدم

تهی ز سرمه یکی چشم بی‌نمک بودم

بیمن تیر کجا بخت سرمه ناک شدم

که ساخت همت خود همرهم که چون «طالب»

بچنگ حادثه فارغ ز بیمناک شدم