رخ بخون چند چو شمشیر سپاهی شویم
آب سازم جگر و چهرهٔ کاهی شویم
نیست طوفان سرشکی که چو صاحب نظران
دامن دیده ز آلوده نگاهی شویم
آب شمشیر تو در مشربهٔ کیست که من
دست از زندگی آن نوع که خواهی شویم
در سیه چشمهٔ بخت آنقدرم آب نماند
کز کهن جامه سیاهی بسیاهی شویم
دیدهئی خواهم چون دیدهٔ طالب» در حشر
کز عمل نامه رقمهای سیاهی شویم