طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱۷

منم که چشم و دلی دجله آفرین دارم

نیم سحاب و ترشح در آستین دارم

ز راه دیده چسان عزم دل کند هیهات

هزار واقعهٔ نوح در کمین دارم

سحاب فیض ترشح دریغ دارد و من

تمام تخم گل و لاله در زمین دارم

پیام داغ هوس می‌برم بلالهٔ دل

فتیله‌ها بکف از برگ یاسمین دارم

سبک ز دیدهٔ من بگذر و قدم مفشار

که زیر هر مژه گردابها دفین دارم

صفای ناصیه نوبر نکردهٔ صد زلف

شکنج نیش بهر گوشهٔ جبین دارم

فرو گرفته درونم سیاه خیمهٔ داغ

ولی نه لخت زمینی حشم نشین دارم

مرا رسد که زنم لاف خسروی «طالب»

که هفت کشور غم در تهٔ نگین دارم