طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱۶

سحاب عصمتم در پردهٔ ناموس می‌گریم

نهان از محرمان چون شمع در فانوس می‌گریم

نه جرمی نه خطائی هردم از درد پشیمانی

دلی پر خون لبی پر نغمهٔ افسوس می‌گریم

من و خوناب چشم از نالهٔ یاحی محالست این

اگر گریم بذوق نغمهٔ ناقوس می‌گریم

نه آشوب دلی نی درد دینی بی‌سبب هر دم

بچشم عاریت چون زاهد سالوس می‌گریم

چو طفلی کو بهایهای گرید بهر شیرینی

لبی می‌کوبم و در آرزوی بوس می‌گریم

چنین کز حسرت الوان لبالب دیده‌ئی دارم

اگر گویم برنگ شهپر طاوس می‌گریم

دماغ گریدام خشک است «طالب» ور نه چون نیسان

بهایهای حسرت بر دل مأیوس می‌گریم