طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱۵

باز در بزم فراغ دل ایاغی می‌زنم

آستین مرهمی بر شمع داغی می‌زنم

سوختم در فرقت گل چند باشم عندلیب

می‌شوم پروانه خود را بر چراغی می‌زنم

تا بکی در گوشهٔ گلخن بخود پیچم چو دود

چون صبا روز دوئی هم سر بیاغی می‌زنم

خس نیم ای باغبان آتش بسامانم مزن

سنبلم گاهی نسیمی بر دماغی می‌زنم

مرغ لب را «طالب» از دستان نمیدارم خموش

گه نوای بلبلی گه بانگک زاغی می‌زنم