عمرها شد گلستان روب در میخانهام
بوسهگاهی نیست جز طرف لب پیمانهام
آشنایم یک قلم با آشنایان جهان
لیک از نا آشنایان پارهئی بیگانهام
ایکه عقل آموز خلقی بگذر از جرمم که هست
حرف دانش زیبق گوش دل دیوانهام
حسن طبعم در غرور افکنده ورنی بهر چیست
با حریفان این تکبر های معشوقانهام
آفتاب عیش در ویرانهام هرگز نتافت
گرچه از باران غم روزن ستان شدخانهام
گر سجود گل کنم بر سنت بلبل رواست
منکه در آتش پرستی امت پروانهام
دام گستردم ولی از نارسائیهای بخت
تا تو در دامم در آئی سبز گردد دانهام
نیست غم گر پیکرم از ضعف شد رندانهوار
عاقبت زلف عرسان غمت را شانهام
ایکه میگوئی چو «طالب» در بلا مردانه باش
صبر را گر نام مردی کردهئی مردانهام