بلندی ننگ همت بوده من باور نمیکردم
وگرنه شیوهٔ همت بلندان سر نمیکردم
تماشای گلم بر باد داد ایکاش در گلشن
سری چون غنچه از چاک گریبان بر نمیکردم
گل پرواز میچیدم دریغا گر چو مرغ دل
شکست زلف او در کار و بار پر نمیکردم
محبت شعلهٔ خسپوش خواهد کاشکی منهم
سری از جیب خاکستر نشینان بر نمیکردم
اگر کیفیت بی جوهری میگشت معلومم
چو تیغ یار هرگز تکیه بر جوهر نمیکردم
در این بستان قسمت میوهٔ تلخ محبت را
بحسرت کاشکی میمردم و نوبر نمیکردم
نسیم عود شوقم اضطرابم میکشد ورنه
سری بیرون ز آتشخانهٔ مجمر نمیکردم
بمرگ خضر شادم یاد ایامی که در وادی
لبخشکی نمیدیدم که چشمی تر نمیکردم
تمنای شهادت خضر ره شد ورنه چون «طالب»
ز آب تیغ او هرگز گلوئی تر نمیکردم