طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹۷

ما باستقبال غم کشور به کشور می‌رویم

چون ز پا محروم می‌مانیم با سر می‌رویم

خنده بر آسایش مرغان گلشن می‌زنم

چون در آتش دوش بر دوش سمندر می‌رویم

ناوک عشقیم کز شست کمانگیر قضا

گر به سنگ خاره می‌آئیم تا پر می‌رویم

می‌رویم از گلشن کویش نه محروم از شمیم

بلکه با دست و گریبان معطر می‌رویم

راه عشق است اینکه هر رو را در او آرام نیست

صد ره این ره رفته‌ایم و بار دیگر می‌رویم

یکنفس گر ساقی ما دیر می‌جنبد ز جای

العطش گویان باستقبال ساغر می‌رویم

چون بیارفتن میسر نیست مارا سوی دوست

نامه می‌کردیم و با بال کبوتر می‌رویم

«طالب» آسا گر اشارت گونه‌ئی باشد ز دوست

از شرر بی‌باکتر در کام اژدر می‌رویم