طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹۰

چمن چمن گل حسرت بباغ دل دارم

سبو سبو می غم در ایاغ دل دارم

دمی ز صحبت اهل وفا نیم محروم

همیشه پیک غمی در سراغ دل دارم

بشمع دیده اگر آستین زدم مفروز

که زیر دامن مژگان چراغ دل دارم

خزان رسید و زبوی رفته هنوز

ذخیره‌های جنون در دماغ دل دارم

کجاست دیده که ته‌جرعه‌ئی بدیده برد

ازین متاع که من در ایاغ دل دارم

جهانیان همه آشفتهٔ گل اند و نسیم

منم که گوشهٔ چشمی بداغ دل دارم

ز یاد عیش سراسیمه می‌شود «طالب»

چه دشمنی است که من بافراغ دل دارم