طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷۳

شب چو با نکهت زلف تو هم آغوش شدم

بسر زلف تو سوگند که از هوش شدم

دست خونابهٔ دل ناشده مشاطهٔ اشک

همه‌تن چون مژهٔ خویش سیه پوش شدم

منع گفتار رهم داد بخلوتکه راز

مو بمو حلقه بگوش لب خاموش شدم

هرکجا عشق بجولانی غم گشت سوار

من بفرمودهٔ دل غاشیه بردوش شدم

با غمش دوش بخلوتکده بودم ناگاه

غم او گشت بردوش من آغوش شدم

«طالب» ساخته بودم همگی شید فروش

شکر کاینک بجهان رند قدح نوش شدم