طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶۹

فلس وارم رسته از تن زخم بربالای زخم

ماهی تیغ توام غواص در دریای زخم

سوزنی خواهم چو مژگان بتان الماس نوک

تا برآرم خارهای آتشین از پای زخم

از تماشای تو محروم است ورنی مردمیست

قطرهٔ خون سیه در نرگس شهلای زخم

لب نیالاید بالماس و نمک در تشنگی

زخمی ناز ترا کم نیست استغنای زخم

موی خون آلوده بر اطراف چاک سینه‌ام

نیست جز مژگان چشم لخت دل پالای زخم

جنگ دارد خنده با آئین ماتم دوستان

غیر خونین خنده‌ئی کآن خیزد از لبهای زخم

گر زبان می‌بود «طالب» در دهان زخم ترا

گوش گردون فال زیبق میزد از غوغای زخم