طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶۵

دوش به تکیه درچمن فرش بهار سوختم

بالش گل گداختم بستر خار سوختم

باتف سینه ساختم طرهٔ ناله آتشین

رنگ ترانه بررخ بانگ هزار سوختم

ناوک شعله برکف ازغیرت تارطره‌ئی

جوشن پیچ و تاب را برتن تار سوختم

زآتش دل گداختم آه فسرده برفلک

تربتیان قدس را شمع هزار سوختم

خندهٔ چاک بعد ازین با لب آستین زنم

منکه باشک آتشین جیب و کنار سوختم

سینهٔ بازحسرتم رشک برون شد از درون

بسکه بهرطرف دود داغ شکار سوختم

دوش زگرمی طلب در ته پای آرزو

گوهر کام خویش را آبله وار سوختم

دل که میانه جوی شد زآتش عشق چید گل

منکه ز دور میزدم فال کنار سوختم

مستی «طالبا» نشد باعث این اثر که من

آتش باده برکف از درد خمار سوختم