طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶۲

سر آسودگان آشفته سامان از تو می‌بینم

هزاران طرهٔ هستی پریشان از تو می‌بینم

سماع برگ گل بر طرف دامان از تو میدیدم

کنون رقص جگر بر نوک مژگان از تو می‌بینم

بطفل غنچه در یک پیرهن نالیده‌ئی عمری

تراوشهای داغ عندلیبان از تو می‌بینم

نسیم غیرت حسن از تو دارد دست خاک انگیز

بتان را غنچه‌های جیب خندان از تو می‌بینم

فتاد از دامن خوی تو تا گلبرگ بیباکی

صبا گر شوخ تازد بر گلستان از تو می‌بینم

سپردم خویش را بامحرمانت پاسدار ایغم

گر از عیشم رسد گردی بدامان از تو می‌بینم

زبان نغمهٔ شکر تو چون کوته کنم «طالب»

که هر فیضی که بیند جسم از جان از تو می‌بینم