گهی چون گریهمستم گاه چون خمیازه مخمورم
بظاهر عشوهٔ دیوم بمعنی خندهٔ حورم
چرا غم در شبستان نیست لیک آسوده میدارد
طلوع آه سرد از عشوه های شمع کافورم
باین پهنای همت گر زمانی رخ نهان سازم
سپهر شعله جوید در زوایای دل مورم
زبس کز پرده زیر آید فغانم نالهٔ خود را
شنیدن می نیارد گر نتابی گوش طنبورم
ز تأثیر تب و تابی که باخود در لحد بردم
جگر چون آتشین تبخاله جوشد از لب گورم
زبس کز نیش دردم عافیت را سینه نازک شد
تراود خون مرهم گر بکاوی زخم ناسورم
ظهورم پردهئی گشت از پی اخفای من «طالب»
چو مهر عالمآرا در شعاع خویش بی نورم