کو مطربی که زمزمهٔ شوق سر کنیم
هر دم به نغمهای مدد یکدگر کنیم
دل پارهئی که دید ز مژگان برون دهد
چون برگ لاله زینت دامان و بر کنیم
گر ناله نارسا بود از سینه تا بلب
آهی شوبم و در دل گرمی اثر کنیم
فواره های زهر بر افلاک سر زند
از کوچهئی که با گلهمندان گذر کنیم
مژگان ترشحی نکند ور کند بسهو
آن مایه نیست کز دو سه طوفان حذر کنیم
پروانه را زلمعهٔ خورشید فیض نیست
آن به که روی دل بچراغ دگر کنیم
عریانی نفس نمکین است تا بکی
خفتان شعله در بر آه سحر کنیم
بال کبوتران حرم نازکست کاش
این نامه های پر گله را مختصر کنیم
«طالب» بیا که سلسلهٔ عزم کعبه را
برهم زنیم و راه صنم خانه سر کنیم