طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰۷

آنرا که چین زلف تو شد آشیان دل

کی دل کند تصور نقل مکان دل

تا جان بود بتن ز تو دل بر نمی‌کنم

اول قسم بجان تو وانگه بجان دل

زلفت مفتن است حدیثش مکن قبول

حرفی اگر بگوش تو گفت از زبان دل

سویت گشاد ناوک آهی دلم نداد

صد بار تا بگوش کشیدم کمان دل

ایزد زمین کوی ترا خاک سرمه ساخت

تا ره بپای دیده رود کاروان دل

با پرتو حمایت خورشید روی دوست

مهتاب را چه صرفه ز جنگ کتان دل

دل نکتهٔ بیان ز لبش کرد و من ز شوق

جستم ز جاکه بوسه دهم بردهان دل

بس کوچه های زلف بتان را شمار نیست

ای غم بگرد بلکه بیابی نشان دل

یکدل نبینمت بخود ای وای چون کنم

ترسم دل دگر بودت در میان دل

بازار حسن تا بود از جلوهٔ تو گرم

خونم حلال گر بکشایم دکان دل

با دل بسیر گلشن غمهای هم شدیم

دل باغبان من شد و من باغبان دل

هرموی بر تنم بفغان آید ار بسهو

یکشب بگوش او رسانم فغان دل

بیرون ز هفت پردهٔ چشمم دهد فروغ

آئینه خیال تو ز آئینه دان دل

«طالب» چه آورد سخن عذر در میان

چون ظاهر است پرتو نهان و عیان دل