طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰۱

بآتش کنم نور دو دیدگان حل

به‌خنجر کشم صفحهٔ سینه جدول

من و عشق شوخی که شهباز حسنش

ربود از کفم دل بانداز اول

ز نادیدنت مانده اهل نظر را

نگه در زوایای مژگان معطل

جدا زان خم زلف مشکین نماید

بخار سر مجمرم دود مشعل

مبادت بچشمان رسد چشم زخمی

نگه را حمایل کن از مار هیکل

منم کز تمنای دشنام تخلی

بصحرای دل گشته‌ام تخم حنظل

چو زان پیرهن برلبش عطر سایم

شود استخوان در تنم شاخ صندل

تن از بستر مخملم زان گریزد

که از آشنایان خوابست مخمل

شعار برهمن گرفتیم «طالب»

سلامی ز پیشانی ما به صندل