کم فروغ خردگیر و نور شرع پذیر
که آفتاب شریعت به از ستارهٔ عقل
گهی بمشورت شرع تیز میکن کار
تمام عمر مرو ره باستخارهٔ عقل
مپیچ گوش ارادت ز حکم نافذ شرع
که در اجارهٔ شرعی نه در اجارهٔ عقل
عروج پایهٔ معراج مصطفی بنگر
یکی بعذر فرود آ ازین منارهٔ عقل
یکی ز روی ادب شرم کن بناز مساز
به پیر شرع طرف طفل شیرخوارهٔ عقل
شمار شرع گذشت از هزار و درگذر است
ز یک بده رسد و نگذرد شمارهٔ عقل
بحرف شرع گهی گوش میده از ره هوش
مدار چشم شب و روز بر اشارهٔ عقل
کناره تا بمیان گشته و نمیدانم
که در میانهٔ عشقیم یا کنارهٔ عقل
بیزم شرع چو ایمانیان درآ «طالب»
مکن ز دور چو یونانیان نظارهٔ عقل