طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹۶

از اشک من گرفت لباس سحاب رنگ

نشنیده‌ام لباس که گیرد ز آب رنگ

درپیش رنگ و بوی تو از روی اضطراب

گل بو بیاد بردهد و می بآب رنگ

آن تازه گلبنی که گل عارض ترا

گاهی حجاب رنگ دهد گه شراب رنگ

رویم زتاب روی تو بی‌رنگ شد ولی

این ماهتاب باخته در آفتاب رنگ

گو باخم شراب خم رنگرز ملاف

کین چهره رنگ می‌کند و آن نقاب رنگ

آمیزشش ببرگ گل آتشین اوست

از روی ما چرا نکند اجتناب رنگ

صدبرگ او بیاد رود همچو بوی خویش

گیرد چو برگ لالهٔ او از حجاب رنگ

رنگ از رخم مجوی که روی تو دیده‌ام

روی تو هر که دید نبیند بخواب رنگ

خوردم چو غنچهٔ خام دل خونچکان خویش

نگذاشتم که بوی کند این کباب رنگ

«طالب» اسیر لالهٔ اشکم که وام کرد

از صدهزار گل هوس انتخاب رنگ